تبليغاتX
مرگ یا زندگی؟؟

مرگ یا زندگی؟؟

هر کجا که هستم باشم , آسمان مال من است

قرآن به جز وصف علی آیه ندارد                                           

                                                               ایمان به جز حب علی پایه ندارد

                گفتم بروم سایه لطفش بنشینم                                               

                                                               گفتا علی نور بود سایه ندارد

 

یا علی به حق این شب یه کاری کن دیگه اشتباه نکنم ! 

خیلی دوست دارم

روز مردرا به تموم مردای گل این روزگار مخصوصا بابای گل خودم تبریک می گم !

 آسمان با وسعتش تقدیم به تو                            

                                      رقص ماهی های دریا مال تو

                            هرچه دارم از تو دارم مهربان

                                                                       زندگیم امروزو فردام مال تو

                                           پدر عزیز روزت مبارک              

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 16:54 توسط poisen eyes |


با تو بوده ام

 

هميشه و همه جا

 

با تو نفس كشيده ام

 

با چشمان تو زيسته ام

 

مرا از تو گريزي نيست

 

چنان كه روح را از جسم و زمين را از اسمان

 

وتو تنها دليل حيات من بوده و هستي

 

پاسخ من به اغاز و پايان زندگي اين است

 

هميشه با تو

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 15:26 توسط poisen eyes |


یادته گفتم دوستت دارم ولی تو گفتی کوچکی برای دوست داشتن؟رفتم و بزرگ شدم...  و با رویش من

 عشق تو سر به آسمان رسانید. عشقت بزرگ و بزرگتر میشد آن قدر که دیگر در قلبم جا نمی شد و به

 آن فشار می آورد. آن قدر که دیگر حقارت خود را در برابر عظمتش احساس میکردم. آن قدر که دیگر مرا

 در خودش غرق کرده بود.قلبم دیگر ترک ترک شده بود.سه...دو...یک... 

آه که چه تلخ بود صدای تکه تکه شدن قلبم و فرار عشق محبوس از زندان قلبم. 

حالا قلبم فرو ریخته است و عشقت کوچک و کوچکتر شده و تبدیل به هزاران تکه گشته است  و حال تو آمده ای. اما افسوس.....

و ای کاش مرا با همان قلب کوچک و ساده پذیرفته بودی.

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 15:4 توسط poisen eyes |


دفتر عشـــق كه بسته شـد
دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونیكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوری تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
برای فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتی میگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازی عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نمیكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاریكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم
دوسـت ندارم چشمای مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تیر خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواین التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ

ــ

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 15:1 توسط poisen eyes |


یکی بود یکی نبود .

یک مرد بود که تنها بود .

یک زن بود که او هم تنها بود .

زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .

خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .

خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

مرد سرش را پایین آورد .

مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .

خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید .

خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .

مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .

خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی .

مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ...

یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند مرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند .

اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .

مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .

خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود .

فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .

خدا خندید و زمین سبز شد .

خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .

فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت .

خاک خوشبو شد .

پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود .

فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .

مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .

خدا شوق مرد را دید و خندید .

وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .

خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .

زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند .

خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود .

زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند .

و پرنده هایی که ...

خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود .

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 13:30 توسط poisen eyes |


 

سلام به همگی.یه خبر از این به بعد ستاره ی شب کمی شاد تر میشه.در واقع

یه وبه شاد میشه.متن زیر خیــــــــــــــــــلی باحاله.بخونید.

 

 

این نامه آدمو تو کف میذاره...واقعا باید به نویسنده ش باریکلا گفت!!!

محبت شدیدی که سابقا ابراز می کردم
دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو
روز به روز زیادتر می شود و هرچه بیشتر ترا می شناسم
پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار می گردد.
در قلب خود احساس می کنم که ناچار باید
از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که
شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهایی که اخیرا با تو کردم
طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و
بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و می دانم که
خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد.
اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو
به پریشانی و بد بختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را
در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من
هیچگاه به تو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته
متوجه تو است این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که
از تو می خواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که
این نامه را از صمیم قلب می نویسم و چقدر تاسف می خورم اگر
باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو می خواهم
که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر
مهمل و دروغ است و نمی توان گفت که دارای
لطف و حرارت می باشد بطور قطع بدان که همیشه
دشمن تو هستم و از تو به شدت متفنر هستم و نمی توانم فکر کنم که
دوست صمیمی و وفادار تو هستم!

عزیزم:
اگر می خواهی بدانی که راز این نامه چه بوده است نامه را یک بار دیگر یک خط در میان بخوان

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 14:8 توسط poisen eyes |


دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه     نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود .                                                     
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 13:7 توسط poisen eyes |


 

 

صعود به اون بالا ها ، به جایی خیلی بالا تر از ستاره ها ، به آغوش خدا رو خیلی دوست دارم.

 

پله پله تا.....

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 13:19 توسط poisen eyes |


 

 

 

 

 

اي مادرم...

 

اي بهترين ماواي من

 

اي بهترين درمان من

 

اي بهترين يار و هم راز من

 

اي سرور و والاي من

 

اي عاشق بي پرواي من

 

اي منجي و غم خوار من

 

اي هم دم و دم ساز من

 

اي رهبر و آمال من

 

اي كه تو معناي عشق و عاشقي را به من آموختي

 

اي بهترين معلم و ياراي من

 

فريادي از وجودم برمي آورم

 

تا برسد به گوش تو اي مادم

 

دوستت دارم

 

عاشقانه دوستت دارم

 

و مي پرستمت اي مادرم

 

همچون خداي خويش اي مادرم

 

اي مادرم اي تمام وجود و هستي من

 

دوستت دارم...

 

تقديم به همه ماماناي خوب به خصوص مامان گل خودم

 

واين هم متن اهنگ فيلم ميم مثل مادر. اميدوارم خوشتون بياد

 

ميم مثل ماه... ميم مثل مريم... ميم مثل مادر....

 

كاشكي مي شد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم

 

چقدر مثل بچگي هام لالايي هاتو دوست دارم

 

سادگي هاتو دوست دارم ٫ خستگي هاتو دوست دارم

 

چادر نماز و زير لب خدا خدا تو دوست دارم...

 

كاشكي روي طاقچه ي دلت آينه و شمعدون مي شدم

 

تو دشت ابري چشات يه قطره بارون مي شدم

 

كاش مي شد يه دشت گل برات لالايي بخونم

 

يه آسمون نرگس و ياس تو باغ دستات بشونم

 

لالايي لالالا

 

بخواب كه مي خوام تو چشات ستاره هامو بشمارم

 

لالايي لالالا

 

پيشم بمون كه تا ابد دنيا رو با تو دوست دارم

 

...

 

دنيا اگه خوب اگه بد

 

با تو برام ديدنيه

 

باغ گلاي اطلسي با تو برام چيدنيه

 

مادرررررررررررر

 

لالايي لالالا مادر

 

كاشكي مي شد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم

 

لالايي لالالا...

 

 الان من دو تا دوست دارم که مامان ندارن.وقتی به این فکر می کنم قلبم از جا کنده

میشه.بی چاره ها.یکی از همین مادر ها معلم و فامیل ما بود که می شد گفت

من هزاران بار براش گریه کردم و هنوزم سیر نشدم از گریه برای اون!

خدا کنه سایه ی پدر و مادرامون همیشه بالای سرمون باشه(دوباره دلم گرفت)

بای

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 13:14 توسط poisen eyes |


دیروز خونه ی نیلوفر اینا ، همسایه پایینی هامون که معمولا یواشکی و همراه با تلفن بیسیمی اونجا

میرم  ،  () ! رفتیم تو نت.بعد همین جوری گفتم برو تو سایته تیزهوشان.یهو دیدیم جوابا اومده.

من داشتم سکته رو می زدم.واقعا بد بود.رفتم بالا و زنگ زدم به نیلو گفت قبول شدی دوباره رفتم پایین.

خیلی روزه خوبی بود.دوست نیلو ، شعف هم اونجا بود و خلاصه حسابی خوش حالــــــــــــــــی

کردم.

خدا جونم مرسی ،  مرســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

نظر یادتون نره.میسی دوستای گلم.بای

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 13:2 توسط poisen eyes |


 

 

به پیش روی من , تا چشم کار می کند  ,دریاست.

 

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست.

 

در این ساحل که من افتاده ام خاموش

 

غمم دریا , دلم تنهاست,

 

وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست.

 

خروش موج با من می کند نجوا :

 

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت ...

 

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت ...

 

مرا آن دل که بر دریا زنم نیست

 

زپا این بند خونین بر کنم نیست

 

امید آنکه جان خسته ام را

 

به آن نادیده ساحل افکنم نیست.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 12:40 توسط poisen eyes |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

عشق خودش خواهد آمد.نمی توان از
آن فرار کرد.عشق خودش آهسته آهسته
و در گوشه ای می آید و در گوشه ای از
قلب مهربانت آرام و بی صدا می نشیند
و تو متوجه اش نخواهی بود و بعد ذره
ذره قلبت را پر می کند کم کم مثل ساقه
مهر گیاه درتمام جانت می پیچد و ریشه
می دواند، به طوری که بی آن نمی توانی
تنفس کنی.


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

شهریور 1387

مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387


آرشیو موضوعی

دل نوشته هام
شعر های قشنگ
شادی
داستان عاشقانه
عاشقانه ها


پیوندها

پاتوق بروبکس باحال
و اینک آخر دنیا
The first Richie's persian source
دل نوشته های آرش دلدار
قلب تپنده فوتبال
حیاط خلوت
ع ش ق
†دختری از جنس مرگ †
night skin
ღحیاط خلوتღ
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin