سلام دوستان...
احساس می کنم که شدم همون سنای سابق...همونی که شاد بود...باحال بود!!
ولی از یه جهت دیگه که نکاه می کنم ...
من دیگه همونی نمیشم که بودم...
نمی دونم...حداقل سعی می کنم که بهتر باشم...
بهتر از اینی که هستم!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 22:51 توسط poisen eyes |
باز هم شروع می کنم...نوشته هایم را...خاطراتم را...چه تلخ و چه شیرین...
نقطه سر خط.
دیگخ به اون بدی نیستم!!
آدم خوبی شدم...
بهتر شدم!!
چیزای زیادی از زندگی یاد گرفتم!!
هیچ وقت زود قضاوت نکن!! هیچ وقت...
-----------------------------------------------------------------
پ.ن:این متنو با سختیه فراوان با کیبوردی که حروف فارسی نداره تایپ کردم!!خییییییییلی سخته!!![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 1:19 توسط poisen eyes |
سلام.
اومدم خودم بنویسم...با دستای خودم...با انگشت های بلند و ظریفی که صورتم را می پوشانند تا اشک های شفافم دیده نشوند! دوباره رفتم تو فاز غم...فاز همیشگیم! امروز نشستم تا دلم می خولست ارگ زدم!دلمو خالی کردم! واقعا احساس می کنم حالم مسائد نیست! مسائد رو درست نوشتم؟؟ دو ساعت دنبال حرف (ئ)گشتم!حالا حال میده غلط باشه! همین! بای
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 0:52 توسط poisen eyes |
عميق ترين درد زندگي مردن نيست... بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند ...و تو از او رسم محبت بياموزي... عميق ترين درد زندگي مردن نيست... بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست... که از چشمانت جاري است ... بدترين درد اين نيست كه كسي رو دوست داشته باشي ... بلكه بدترين درد اين هستش كه ...ندوني كي دوستت داره...
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 8:40 توسط poisen eyes |
| ||||||