بی تو من بی تابم
بی خوابم
بی حالم
با شعر چشمانت خوابم برد
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 16:24 توسط poisen eyes |
سلام دوستان...
احساس می کنم که شدم همون سنای سابق...همونی که شاد بود...باحال بود!!
ولی از یه جهت دیگه که نکاه می کنم ...
من دیگه همونی نمیشم که بودم...
نمی دونم...حداقل سعی می کنم که بهتر باشم...
بهتر از اینی که هستم!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 22:51 توسط poisen eyes |
باز هم شروع می کنم...نوشته هایم را...خاطراتم را...چه تلخ و چه شیرین...
نقطه سر خط.
دیگخ به اون بدی نیستم!!
آدم خوبی شدم...
بهتر شدم!!
چیزای زیادی از زندگی یاد گرفتم!!
هیچ وقت زود قضاوت نکن!! هیچ وقت...
-----------------------------------------------------------------
پ.ن:این متنو با سختیه فراوان با کیبوردی که حروف فارسی نداره تایپ کردم!!خییییییییلی سخته!!![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 1:19 توسط poisen eyes |
سلام.
اومدم خودم بنویسم...با دستای خودم...با انگشت های بلند و ظریفی که صورتم را می پوشانند تا اشک های شفافم دیده نشوند! دوباره رفتم تو فاز غم...فاز همیشگیم! امروز نشستم تا دلم می خولست ارگ زدم!دلمو خالی کردم! واقعا احساس می کنم حالم مسائد نیست! مسائد رو درست نوشتم؟؟ دو ساعت دنبال حرف (ئ)گشتم!حالا حال میده غلط باشه! همین! بای
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 0:52 توسط poisen eyes |
صعود به اون بالا ها ، به جایی خیلی بالا تر از ستاره ها ، به آغوش خدا رو خیلی دوست دارم.

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 13:19 توسط poisen eyes |
| ||||||