یادته گفتم دوستت دارم ولی تو گفتی کوچکی برای دوست داشتن؟رفتم و بزرگ شدم... و با رویش من
عشق تو سر به آسمان رسانید. عشقت بزرگ و بزرگتر میشد آن قدر که دیگر در قلبم جا نمی شد و به آن فشار می آورد. آن قدر که دیگر حقارت خود را در برابر عظمتش احساس میکردم. آن قدر که دیگر مرا در خودش غرق کرده بود.قلبم دیگر ترک ترک شده بود.سه...دو...یک... آه که چه تلخ بود صدای تکه تکه شدن قلبم و فرار عشق محبوس از زندان قلبم. حالا قلبم فرو ریخته است و عشقت کوچک و کوچکتر شده و تبدیل به هزاران تکه گشته است و حال تو آمده ای. اما افسوس..... و ای کاش مرا با همان قلب کوچک و ساده پذیرفته بودی.![]()

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 15:4 توسط poisen eyes |
| ||||||