به پیش روی من , تا چشم کار می کند ,دریاست. چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست. در این ساحل که من افتاده ام خاموش غمم دریا , دلم تنهاست, وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست. خروش موج با من می کند نجوا : که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت ... که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت ... مرا آن دل که بر دریا زنم نیست زپا این بند خونین بر کنم نیست امید آنکه جان خسته ام را به آن نادیده ساحل افکنم نیست. 
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 12:40 توسط poisen eyes |
| ||||||